گفتگو با خردمندان و دانشوران ، پاداشی کمیاب است.
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
خانه » شعر و خاطره پرستار

اطلاعیه سایت

 پرستار يكي از اعضای كليدی در تیم مراقبت های بهداشتی و درمانی است و نقش ارزنده او در پذيرش، آماده سازی، مراقبت و حمايت جسمی و اجتماعی بیماران و مددجویان مورد اذعان همه بوده  و بر هيچ كس پوشيده نيست. در تقسيم بنديهای آكادميك، امروز ارزش پرستار خوب همطراز يك پزشك خوب قرار مي گيرد. كار يك پزشك خوب موقعي به حد مطلوب مي رسد كه يك پرستار توانمند مسئوليت مراقبت از بيمار را بر عهده داشته باشد

شعر و خاطره پرستار

[vc_row][vc_column][vc_column_text]وبسایت “پرستاران توانمند ایران” آماده پذیرش و انتشار اشعار، خاطره ها و تجربه های شاغلین در حرفه پرستاری و سایر حرفه های پزشکی مرتبط می باشد. اشعار، خاطرات و تجربه های ارزشمند خود را جهت استفاده مخاطبین این  سایت از طریق فرم تماس با ما ارسال نمائید.

 شعر پرستار

پرستار ای که بر بالین بیماری پرستار

پرستار ای که درمان را علمداری پرستار

پرستار ای کلامت قوّت دلهای بیمار

انیس خلوت دلها به گفتاری پرستار 

توئی همصحبت و همراز و هم غمخوار بیمار

تو ستّاری و هم محرم به اسراری پرستار

پرستار ای نگاهت چون طلوع صبح صادق

چو مهر عالمی، نوری، پدیداری پرستار

پرستار ای وجودت شمع ظلمت سوز بیمار

فروغ مشعل امداد و ایثاری پرستار

سپیدی حرمت راه و نشان عشق و پاکی

تو در باغ سپیدی ها، سپیداری پرستار

همی لطفت سلامت آرَد و آرامش روح

تو مصداق شفا با علم و رفتاری پرستار

پرستاری بود شغلی شریف و هم عبادت

به عهد پاک و سوگندت وفاداری پرستار

تو درد بی حد و زخم و غمی در سینه داری

تو از درد دل تنها خبر داری پرستار

به روز و شب به هر ساعت نیاری خم به ابرو

شفای قلب بیماران به کرداری پرستار

پرستار ای حضورت مرهم آلام بیمار

دوای زخم مصدومان و تیماری پرستار

نیابی گرچه در دنیا وفا و عزّ و شوکت

به عشق خدمت و رأفت گرفتاری پرستار

بود روزت مبارک با صفای نام زینب

چو زینب راه احسان را جلوداری پرستار

چه گویم از صفات شغل و در وصف مقامت

خدا را بیش از این ما را سزاواری پرستار

سروده: مجتبی عندلیب (پرستار)

جهت مشاهده سایر اشعار آقای مجتبی عندلیب اینجا کلیک کنید.

 

شعر زیبای پرستار: (از زبان یک بیمار)

شب که چشم آسمان بی خواب شد
چشم هایم غرق در مهتاب شد

شمع جسمم نرم نرمک آب شد
جانم از درد گران بی تاب شد

فصل فصل ناله های سرد شد
برگ های آرزویم زرد شد

لحظه ای که شوق در جانم نبود
درد بود امید درمانم نبود

در تنور دردها می سوختم
آتش تب بود وبارانم نبود
پس که بود آنکس که با من یار بود
آن که دیشب تا سحر بیدار بود؟

او پرستار من بیمار بود
او امید قلب های زار بود

با دو فانوس نگاهش تا سحر
بر سر بالین من بیدار بود
او نگاهش خانه خورشید بود
در دلش یک آسمان امید بود

او که همچون مادری غمخوار بود
هم به گاه جنگ، زینب وار بود

در عبور کاروان رنجها
تا به مقصد کاروان سالار بود
گر چه در دل کاروانی درد داشت
یک چمن زار آرزوی زرد داشت

او که چشمش چشمه احساس بود
دستهایش شاخه های یاس بود

موج می زد در نگاهش آسمان
سینه اش سر سبز از اخلاس بود
مهربانی میوه ایمان اوست
سیب سرخ عشق در دستان اوست

موقع رفتن اگر چه خسته بود
کوله بار خستگی را بسته بود

توی گلدان کنارتخت من
یاسهای مهر او یک دسته بود
غصه ها را از دلم برداشت او
یاس ها را در دل من کاشت او

او به قلبم مهربانی یاد داد
یاد او در سینه ام آباد باد

علی اکبر عباسی فهندری

 

شعری در وصف پرستاران:

تقدیم به پرستاران دانشجو و دانشجویان پرستار (این شعر برگرفته از کتاب پرستاری و بهداشت مادران و نوزادان تألیف خانم دکتر ذوالفقاری و آقای نوقابی است) 

تاجر عشقیم و کالای وفا داریم ما

اصلا ای اهل عالم کیمیا داریم ما

بارش مهریم بر درمانده ها و دردمند

چشم یکسانی بر فقر و غنا داریم ما

سرو ایستاده بپائیم تا بخوابد مهر و ماه

چشم ما نرگس ندارد ادعا داریم ما

شام تاریک است و درد سنگین و ما درد آشنا

اندر آن تاریکی ظلمت خدا داریم ما

با صدای پای ما خورشید برخیزد ز خواب

با نماز صبح بیماران صفا داریم ما

مونس ما آه یلدا و حدیث درد و رنج

همنشینی با نوای بی نوا داریم ما

پای هر تختی دمی درد دلی باید شنید

گوش عادت کرده ای با لهجه ها داریم ما

نیستی ای دوست تا اشکش ببینی در سپاس

ما چنین دردانه را اشک خدا داریم ما

این سجایا را پرستار از برای خود نگفت

این اقلی بود در تقدیر ایشان که رجا داریم ما

                                                                                            شبتاب همدانی

                                                                                                               

” روز پرستاری رسید “

باز هم خورشیدِ عالمتاب از مشرق دمید  *  باز در سالی دگر، روزِ پرستاری رسید

از نگاهِ برخی از بالانشینان ای دریغ   *  نرس یعنی آنکه بر تن کرده روپوشِ سفید

گر به اسبِ شاه یابو گفته ایی الفاتحه !  *  اولش توبیخ  و بعدش نیز برخوردِ شدید!

شیفت را یک نرس می گرداند و جای سپاس*با دوصد ایرادِ بیجا رنجِ وی گردد مزید

بهرِ کسبِ لقمه ایی نانِ حلال ای دوستان * ره نشاید رفت بلکه سخت می باید دوید

نردبانِ پیشرفتِ این و آن پاینده باد!  * گر که پشتِ ما پرستاران چو چوبِ تر خمید

شعرفرزین نیست غیراز آب درهاون زدن*تا کنون قشر پرستاری ز کس خیری ندید

اینکه گفتم شکوه ایی از کارِ مسئولینِ ماست*گوشه ایی هم از نگاهِ تندِ مردم بشنوید :

گر که سهواً از پرستاری خطایی سر زند * تا ابد بر آن خطاها می کنند ایشان کلید!

بس سخنهای غلط پشتِ سرِما گفته اند*دردِ عشق ای دوستان سخت است می باید کشید

هم مگر خود آستینِ خویش را بالا زنیم * ورنه چشمِ انتظارِ ما شود چون گچ ، سپید!

ای پرستاران جدا ازشکوه وشوخی وطنز*سود کرد آنکس که این روپوش را برتن خرید

هیچگه  در کارِ بیماران نباید  سست بود  *  این عمل از ما پرستاران بُوَد ، خیلی بعید

(با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام)*مردِ حق از لطف حق هرگز نگردد نا امید

شاعر: ” ع . فرزین “

 

پرچم مهربانی

بتن کردم ردای عشق، سرود مهربانی را

بپاکردم بنایی از عطوفت همزبانی را

طواف کعبه ای از جنس انسان، حس رنجوری

ز دانش بهره ها بردم، که جویایم سلامت را

مهارت ها، حمایت ها، با دستانی پر از احساس

عبور از خود، پلی ساختن، دهم آواز رحمت را

خدا را دیدن، و در رنج معنی یافتن و غرق صبوری ها

به چشمانی پر از بی خوابی و شب زنده داریها

پرستارم و معجونی ز علم و عاشقی هستم

در آن لحظه دلم شاد است، که بزدایم ز آلامها

الا یا ایها الساقی ، خودت قولی بمن دادی

که روز حشر خواهم شد پر از انوار و شادیها

 

سوال یک دانشجوی پرستاری:

توسط: زهرا
سلام. وقت بخیر
من دانشجوی سال اول پرستاری هستم و تاکنون فقط کاراموزی را در بخش جراحی زنان تجربه کردم هنوز وارد بخش های دیگه نشدم و نمیدونم وضعیت چطوره؟؟
جدیدا خیلی نسبت به رشتم دارم دلسرد میشم راستش پرستاری رو با عشق و علاقه انتخاب نکردم اما الان ازش بدم هم نمیاد ولی باورهای مردم نسبت به پرستاری خیلی بده برام شنیدن حرفا سخته. جدا از بحث شب کاری که مشکل بزرگیه و مانع تصمیمات برای زندگی میشه نمیدونم با برخورد بقیه و این که همه رو به یه دید میبینن چکار کنم؟؟؟ از نظر مردم محیط بیمارستان محیط ناامنیه  و اینکه پرستارها از نظر اخلاقی خیلی تعهد ندارن. منظورم اینه که خیلی راحتترن با هم نسبت به کارمندای بخش های اداری. نمی دونم چرا؟؟من که خودم خانواده مذهبی دارم اصلا این فکرو نمیکنن و اتفاقا بیشتر از من به مسئله اشتغالم اهمیت میدن اما خب ادم باید برای زندگی شخصی خودش هم برنامه ریزی کنه…به نظر شما چه جوری می تونم نظر دیگران یا دیدشونو به پرستاری رو عوض کنم؟؟؟ اخه یکی دو تا هم نیستن که بگم بی خیال تفاوت دیدگاه ها …
واقعا احساس می کنم که این رشته در زندگی شخصیم تداخل ایجاد میکنه. لطفا راهنمایی کنید
با سپاس فراوان.

پاسخ از دکتر جویباری (دکترای پرستاری):   سلام زهرای عزیز.  شما نمی توانید نظر دیگران را عوض کنید و قرار نیست برنامه ریزی و اهداف زندگی تان  بر اساس نظر دیگران و عقاید مردم باشد. استنباطی که شما در مورد دیدگاه مردم به پرستاری را دارید، برایم ملموس نیست، احساس نکردم که  اطرافیان دیدگاه منفی نسبت به پرستاری دارند، در بسیاری از خانواده ها یک دانشجوی پرستاری یا یا دانش آموخته پرستاری هست. افراد زیادی را سراغ دارم که کارشناسی رشته ای را گرفته اند و مایلند مجدد ازمون بدهند و وارد این حرفه شوند و هدف شان کسب یک شغل نیست بسیاری از این افراد می گویند ما این کار را دوست داریم.  برقراری ارتباطات بیشتر لازمه ماهیت کار پرستاری است قرار نیست حرفه ای مانند پرستاری را با شغلی مانند امور اداری یک بیمارستان مقایسه کنید که اصلا قابل قیاس نیستند. پرستاری با انسان سر و کار دارد و امور اداری با دفتر و کاغذ.  در ابتدای راه هستید و می توانید تغییر مسیر بدهید اما هر حرفه ای می تواند با مسائل شخصی  زندگی انسان در تداخل باشد و رفع آن به مدیریت شخصی قوی نیاز دارد. 

منبع: وبلاگ دانش پرستاری

خاطره ای از یک همکار شاغل در فوریتهای پزشکی:
اگر خدا نخواهد …..
من محمد حسین پور هستم کارشناس پرستاری و تکنسین فوریتهای پزشکی،در حدود ۱۰ سال سابقه کار در بیمارستان و اورژانس را دارم . در حال حاضر مشغول انجام وظیفه در پایگاه اورژانس رحیم آباد از توابع شهرستان رودسر در استان گیلان هستم .در طول کارم در راه نجات جان انسانها با اتفاقات عجیب و غیر منتظره ی بسیاری روبرو شده ام اما یکی از آنها مسیر زندگی و دیدم به سرنوشت و تقدیر را عوض کرد ….  آنچه در زیر می خوانید شرح همان اتفاق است :
در تاریخ سوم فروردین امسال ( ۱۳۹۳ ) از طریق تماس تلفنی به اپراتور اورژانس شهرستان رودسر اعلام شد که کودکی هفت ساله دچار ایست تنفسی شده و نفس نمی کشد .
با توجه به فاصله هشتاد کیلومتری محل حادثه از شهر رحیم آباد و با توجه به کوهستانی بودن و صعب العبور بودن منطقه در تماس تلفنی با خانواده کودک درخواست شد که هر چه سریعتر با خودروی شخصی به سمت پایین کوه و شهر رحیم آباد حرکت کنند ، من و همکارم آقای ملکی هم با تمام سرعت در مسیر کوهستان به سمت آدرس مورد نظر اعزام شدیم پس از سی دقیقه در میانه های کوهستان یک پژوی ۲۰۶ سفید رنگ که حامل کودک بود از کنار ما به سرعت رد شد ، همکارم از بوی لنت ترمز متوجه شد که پژو قادر به ترمز نیست و احتمالا چند پیچ پایین تر توقف کرده ، بنابراین سریع دور زده و پژو را در حالی که برای توقف مجبور شده بود به سنگهای کنار جاده بزند پیدا کردیم ،

در اولین لحظات پدر، مادر و عموی کودک در حالیکه که به شدت گریه می کردند از ماشین پیاده شدند ، من هم سریعا سوار پژو شدم و کودک را در آغوش کشیده به آمبولانس انتقال دادم ، وقتی کودک را معاینه کردم کودک دچار سیانوز شدید ( کبودی شدید اندام که از علائم مرگ محسوب می شود ) و کامل تمامی اندامها بود ، هیچگونه علامت تنفسی و یا نبضهای محیطی نداشت انگار ساعتها از زمان فوتش می گذشت مادر و پدر کودک را به بیرون آمبولانس فرستاده و عموی بچه را نگه داشتم از عموی بچه پرسیدم چه اتفاقی افتاده در جواب متوجه شدم بچه ابتدا دچار سردرد شده سپس استفراغ می کند و متعاقب آن از هوش رفته و علائم حیاتیش قطع میگردد ، با وجود کبودی شدید صورت باز هم بچه صورت شیرین و بسیار با نمکی داشت اسمش هم محمد رضا بود ، پیش خودم گفتم خدایا چرا مرگ باید به این زودی به سراغ این بچه بیاید ، با این حال به سختی مرگ بچه را به عمویش اعلام کردم عموی بچه به سختی ناله ای کشید همکارم هم مات و مبهوت مانده بود همه ی این اتفاقات در زمانی کمتر از یک دقیقه رخ داد بار دیگر به بچه نگاه کردم و با اینکه هیچ امیدی نداشتم تصمیم گرفتم عملیات احیا را در وسط کوهستان و بدون اینکه شروع به حرکت کنیم آغازکنم ابتدا با توجه به شرح حال و با فکر به اینکه شاید چیزی مثل مواد استفراغی در راه هوایی بچه گیر کرده و سبب قطع تنفس شده مانورهیم لیخ ( مانوری که در آن دستان امدادگر به زیر دیافراگم مشت شده و با فشار باعث خارج شدن جسم یا مواد دیگر می شود ) را اجرا کردم که نتیجه ای نداشت ، در مرحله ی بعد با لوله گذاری در راه هوایی یک تنفس مصنوعی مناسب ایجاد کردم و با رگ گیری شروع به تزریق داروهای احیا کردم در کنار همه ی اینها همکارم هم ماساژ قفسه سینه را شروع کرده بود ، ابتدا سه عدد اپی نفرین ( دارویی که با گشاد کردن عروق سبب اکسیژن رسانی می شود ) تزریق کردم و همین طور در عین ناامیدی یک عدد آتروپین
سپس با کمک نور مردمکهای بچه را چک کردم که هیچ رفلکسی نداشت در حین چک کردن مردمکها متوجه شدم با توجه به گذشت دقایق زیادی از ایست قلبی – تنفسی اما به جای اینکه مردمکها گشاد ( میدریاز ) باشند تقریبا تنگ ( میوز ) هستند از پدر بچه که گوشه آمبولانس کز کرده بود پرسیدم به بچه که تریاک یا چیز مشابهی نخورانده اید که پاسخ خیلی محکم و با اطمینان نه بود ، با اینحال با توجه به تجربه شغلی ام یک دوز آمپول نالوکسان ( آمپولی که در اوردوز مواد مخدر استفاده می گردد ) کشیدم و مستقیم تزریق کردم ، بیست دقیقه از عملیات cpr  یا همان احیا گذشته بود اما هیچ علامت حیاتی دیده نمی شد باز هم اپی نفرین و نالوکسان تزریق کردم در حالی که کاملا ناامید شده بودم یک لحظه احساس کردم قفسه سینه بچه بدون اینکه من تنفس بدهم حرکت کرد ابتدا فکر کردم اشتباه کردم سی ثانیه صبر کردم و تنفس ندادم دوباره دیدم قفسه سینه بچه تکان خورد در عین خوشحالی و البته بهت و حیرت فکر کردم دلیل این ۲ تنفس در هر دقیقه شاید به خاطر اپی نفرین بوده و قابل اطمینان و امیدواری نیست اما با مشاهده همین دو حرکت تنفسی و با توجه به فاصله ی پنجاه دقیقه ای از بیمارستان از همکارم خواستم با آخرین توان به سمت بیمارستان شهید انصاری رودسر حرکت نماید ، عمو و پدر بچه را هم در دو سمت خودم در آمبولانس نشاندم تا با گرفتن من به حفظ تعادلم در راه احیا و ماساژ در مسیر پر پیچ و خم کمک کنند ، برانکارد را هم به دیافراگم و شکم خودم چسباندم تا از بچه جدا نشوم در حالی که آمبولانس با آخرین سرعت در حال حرکت بود احساساتی شده بودم صلوات می فرستادم از محمد رضا می خواستم که برگردد به برانکارد می خوردم  ماساژ می دادم و با کمک عموی بچه آمبو ( بالنی برای اکسیژن رسانی ) می زدم ۲۰ دقیقه در راه بودیم که تنفسها به ۵ در دقیقه افزایش پیدا کرده بود ، امید بود ولی ناامیدی بیشتر ، در همین حال پدر بچه انگار متوجه چیزی شده باشد با صدایی لرزان گفت محمد رضا در حین بازی شربتی را پیدا کرده بود که شاید همان شربت را خورده ،پرسیدم ، فکر می کنی که چه شربتی بوده ، جواب سوال متادون بود … حال آن لحظه ی من چیزی بین عصبانیت شدید و آرامش حل یک معما بود ….. سریع ۴ عدد آمپول نالوکسان دیگر را در یک سرنگ کشیده و شروع به تزریق کردم به انتهای تزریق رسیدم که محمد رضای عزیز با یک استفراغ شدید برای لحظه ای به حالت نیمه نشسته درآمد و تنفسش به بالای ۱۰ عدد در دقیقه رسید  انچه را که می دیدم باور نمی کردم انگار همه ی اینها در رویا اتفاق افتاده بود پدر و عموی محمد رضا از خوشحالی ناله می کردند و فریاد می زدند ….
از طریق بی سیم با ۱۱۵ تماس گرفتیم تا با هماهنگی بیمارستان آماده پذیرش باشد و همین طور نیروی انتظامی هم با کنترل ترافیک کمک کند تا سریع تر به بیمارستان برسیم ، در بیمارستان همه منتظر محمد رضا بودند پس از تلاش یک ساعته پزشکان و پرستاران زحمتکش بیمارستان شهید انصاری رودسر وضعیت محمد رضا پایدار شد … در اتاق احیا بیمارستان فقط اشکهای خودم یادم می آید … محمد رضا همان روز به بیمارستان ۱۷ شهریور رشت اعزام شد و با تلاش پرسنل درمانی مرکز اطفال رشت پس از ۲ روز کاملا هوشیار شد بدون اینکه دچار هیچ عارضه ای شده باشد ….زمانی که به ملاقاتش رفتم ۲ بار تا بالای سرش یعنی تخت شماره ۱ بخش داخلی اطفال رفتم اما فکر کردم اشتباه آمده ام … آخر من محمد رضا را کاملا کبود دیده بودم و باورم نمی شد این بچه شیرین و با نمک همان کودکیست که ۲ روز پیش با مرگ دست و پنجه نرم می کرد … از محمد رضا سرمای بدنش روی دستانم جا مانده بود و حالا که گرمای وجودش در آغوشم بود بغض امانم را بریده بود … مادرش می گفت محمد رضا شب قبل از حادثه خواب دیده بود که پیش خدا رفته …
اما من فهمیده بودم که ….
اگر خدا نخواهد ،
برگی از درخت بر زمین نمی افتد .            پنجم فروردین ۱۳۹۳

 25032014298

سایت “پرستاران توانمند ایران” ضمن آرزوی سلامتی برای همه دردمندان ، از تلاش و پشتکار خالصانه این همکار عزیز تقدیر و تشکر می نماید.

اشعار پرستار (از مجموعه سروده های دکتر سید احمد مشیری شریعت پناهی)

شده غمخوار من امشب پرستار

نظر کرده است بر من نازنین یار

شفا داده است درد سینه ام را

بلا را برده از جان من زار

لینک به سایت: اینجا

شعر طنز “عشق و پرستار”
ﺩﻭﺵ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻮﺝ p ﻧﻮﮎ ﺗﯿﺰ ﺷﺪ
ﻣﻮﺝ s ﺩﺭ v1ﻣﻦ ﺭﯾﺰ ﺷﺪ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺷﺎﮐﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮔﻪ ﺑﺮﺍﺩﯼ ﮔﺎﻩ ﺗﺎﮐﯽ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺗﻮ ﺗﻨﻔﺲ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﺩﯼ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻏﺮﻕ ﺷﺎﺩﯼ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﺍﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭﻡ ﺑﻪ mI ﻣﯽ ﮐﺸﺪ
ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻟﺐ ﻧﺎﯼ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ
ﻣﻦ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻓﺪﺍﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﭘﻨﺞ ﺣﺴﻢ ﺭﺍ ﻓﺪﺍﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﮔﺮ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺳﻤﺎﺧﻢ ﮐﺮ ﺷﻮﺩ
ﻏﯿﺮ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺸﻨﻮﺩ
ﻣﻦ ﺍﻟﺮﮊﯾﮏ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺗﻮ
ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺑﻮﯼ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺳﻮﯼ ﺗﻮ
ﻗﺪﺭﺕ ﻟﻤﺲ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﭘﯿﭻ
ﻓﮑﺮ ﻟﻤﺴﺖ ﺭﺍﺩﯾﺎﻟﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﭘﯿﭻ
ﻧﻘﻄﻪ ﻣﮏ ﺑﻮﺭﻧﯽ ﺍﻡ ﺩﺭﺩ ﺍﻭﺭ ﺍﺳﺖ
ﻋﻠﺘﺶ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺍﻡ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺭ ﺍﺳﺖ
ﺍﯼ ﺭﮊﯾﻤﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ NPO ﺷﺪﻩ
ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺛﺒﺖ ﺩﺭ i/o ﺷﺪﻩ
v/s ﺍﻡ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﭼﺸﻤﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺩﻝ ﺧﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﻣﻦ ﮐﯿﻔﻮﺯ ﮔﺮﻓﺖ
ﺩﻧﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺳﮑﻠﯿﻮﺯ ﮔﺮﻓﺖ
ﺍﯼ ﭘﻞ ﻣﻐﺰﯼ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﺩ ﺗﻮ
ﻋﻨﮑﺒﻮﺗﻢ ﺭﺍ ﺯﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩ،ﺗﻮ
ﻣﺜﻞ csf ﮐﻪ ﻏﻞ ﻭ ﻏﻞ ﺯﺩﻩ
ﭘﻮﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯾﺖ ﻃﺎﻭﻝ ﺯﺩﻩ
ﻋﺶ ﺗﻮ ﺛﺒﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺩﮐﺲ ﻣﻦ
ﻣﻦ ﺑﻪ ms ﻭ ﺗﻮ a vonexe ﻣﻦ
ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺷﺪ ﺍﻧﻔﻮﺯﯾﻮﻥ ﺑﺮ ﺩﻟﻢ
ﻋﺸﻖ ﺑﺎﻻﺑﺮﺩ range ﺍﻫﻨﻢ
ﺍﮐﺴﻮﻥ ﺑﯿﻨﺎﯾﯿﻢ ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ
ﻣﺮﺩﻡ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺩﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﮐﺮﺩﻩ ﺩﺭﺍﺯ
ﺑﺲ ﮐﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺻﺎﻑ ﻧﺎﺯ
ﻧﺎﺯ ﺗﻮ ﮔﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﻗﻨﺪ ﺧﻮﻥ ﻣﻦ
ﺍﯼ ﺗﻮ ﻓﻮﻟﯽ ، NG ﻭ ﻧﻞ، ﺁﺗﻮﻥ ﻣﻦ
ﺍﯼ ﺗﻮ ﻟﻮﺯ ﺍﻟﻤﻌﺪﻩ ﻭ ﺻﻔﺮﺍﯼ ﻣﻦ
ﺣﺮﻑ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﺭ ﻭ ﻻﻻﯼ ﻣﻦ
ﺩﺭ rem ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﯽ ﺍﯾﯽ ﭼﺮﺍ
ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺎﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺗﻮ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰ
ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺍﺯ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺗﻮ ﻣﺮﯾﺾ

( ﻣﻬﺪﯼ ﺷﯿﺮﻭﺍﻧﯽ ﺑﺮﻭﺟﻨﯽ _ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ)

شعر (یاس سپید_پرستار)
ﺗﻘﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ
ﺗﻮ را ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﺱ ﻭﺟﻮ ﮐﺮﺩ
ﺗﻮﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ، ﺗﻮﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺍﺩﯼ ﮔﺮﻡ ﻣﺤﺒﺖ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﺮﺩ
ﺗﻮ ﺧﻮﺑﯽ، ﺧﻮﺏ ﺭﻭﯾﯽ، ﺧﻮﺏ ﺑﻮﯾﯽ
ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﯾﺎﺱ ﺳﭙﯿﺪﯼ
ﻣﯿﺎﻥ ﺑﺎﻍ ﮔﻞ ﺑﺎ آﻥ ﻫﻤﻪ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﺧﻮﺷﺒﻮ
ﻓﻘﻂ ﺑﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺑﻮ ﮐﺮﺩ
ﺯﺑﺲ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﻋﺠﺐ ﭼﯿﺰﯾﺴﺖ ﺧﻮﺑﯽ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﮐﺮﺩ
( ﻣﻬﺪﯼ ﺷﯿﺮﻭﺍﻧﯽ ﺑﺮﻭﺟﻨﯽ _ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ)

 

تشکرنامه ای برای کارکنان بیمارستان قلب شهید چمران اصفهان

دل‌نوشته‌های یک بیمار

به‌خاطر تشکر از کارکنان دل‌سوز بیمارستان قلب شهید چمران اصفهان

شکرگذار خداوند کسی است که شکر مخلوقش را به‌جای آورد.

همانطورکه در قرآن کریم آمده کار بسیار نیکویی است قدر خوبی‌‌های دیگران را دانستن و مهربانی آنها را پاس داشتن و برخوردهای نامناسب را فراموش کردن و به بوته‌ی فراموشی سپردن!

دست تقدیر عاقبت گذر مرا نیز به بیمارستان قلب شهید چمران اصفهان انداخت! بر اساس تجربه‌ی بیمارستانهای دیگر بسیار نگران بودم و احساس می‌‌کردم در این شرایط حساس و پر اضطراب، چگونه باید تحمل بد رفتاری آنها را داشته باشم.

اما لطف و مرحمت خداوند بزرگ، درسی جدید را به من آموخت تا بدانم که گفته‌ی:

“به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است!” نمی‌تواند همواره درست باشد.

به بیمارستان چمران آمدم تا قلبم را که مرکز تمام علائق و عواطف منست، به دست پزشکان حاذق بسپارم. بیمارانِ منتظر نوبت، اطلاعات خوب و تجارب تلخ خود را برایم بازگو کردند. نوبت آقای دکتر منتظری را دریافت نمودم. صبر و حوصله و آرامش ایشان سختی راه را بر من هموار نمود. پرسش‌های بیشمارم به راستی مرا شرمنده می‌‌ساخت اما ناچار به دانستن پاسخ آنها بودم و متحیر ماندم از آنهمه صبر و تحمل ایشان در پاسخ به آنهمه سئوال!!

به هرحال مطابق روال معمول مسیری طی شد و در طی مدت بیست روز داروهای تجویز شده را، بی‌‌امان به کام خویش فرو بردم تا آنکه کارم به بخش آنژیو کشید.

تمام آنچه را در پیش رو داشتم سرنوشتی محتوم می‌‌دانستم مگر داروهایی که بر تمام مراکز احساسی، هیجانی، اضطرابی من حمله می‌‌بردند و دلهره‌ها و دغدغه‌های ارزشمندی را که برای دیگران داشتم نشانه می‌‌رفتند و مرا از شور و حرارت بازداشته و به شکلی ناخوش‌آیند آرام می‌‌ساختند. ضربان قلبِ همیشه بی‌‌تابم ‌شدیداً کاهش یافته و به شصت رسیده بود. شور شعر در وجودم می‌‌خشکید و شکوفه‌های باغ شعرم به سرعت پژمرده می‌‌شد. احساس می‌‌کردم با بسته شدن رگهای قلبم لحظه‌ی پرواز فرا رسیده و وصال معشوق نزدیک است. شربتی ترش و شیرین مدام بر مذاق ذهنم فرو می‌‌ریخت و احساسی دوسویه را به ارمغان می‌‌آورد. میل شدید به رفتن و به فیض وصال نائل آمدن و احساس مسئولیت برای ماندن و به پایان رساندن آنهمه نوشته‌های بی‌‌سرانجام و نیمه تمام! نوشته‌هایی که حاصل تمام زندگی منست!!

صبح روز دوشنبه بود که دهلیزهای تو در توی بیمارستان قلب چمران مرا به خود می‌‌خواند. دلهره‌ای غریب، دلشوره‌ای عجیب و طاقت‌فرسا را به همراه داشت. باید در بخش داخلی قلب مردان، بستری و برای آنژیو آماده می‌‌شدم. تمام ماجرا از اینجا آغاز شد:

تا این مرحله رفتار کارکنان بیمارستان در مجموع خوب و رضایتبخش به نظر می‌‌رسید. اما وقتی به ایستگاه پرستاری بخش رسیدم خانمی که او را نمی‌‌شناختم مرا به نام مخاطب قرار داد و با خوشرویی و انرژی فراوان به من و همسرم خوشامد گفت! این برخورد مناسب و غیرمنتظره به تمام فضای بیمارستان طراوتی تازه بخشید.

همه می‌‌دانیم که بیمار نیازمند برخوردهای شاد و انرژی‌‌بخش است.

من نیز مطابق روال همیشگی، به منظور تشکر و تقویت چنین روحیه‌ای از ایشان تشکر کرده و اضافه نمودم که شغل شریف پزشکی به دلیل آنکه دائم درگیر بیمار و بیماری است، بسیار سخت و طاقت‌فرساست؛ در این زمانه‌ی پر از سختی و مشقت، روبه‌رو شدن با بیماری که خسته و ناامید از راه می‌‌رسد و شاید هم طلبکارانه برخورد می‌‌کند اعصابی پولادین می‌‌خواهد؛ اما پاسخ ایشان چه دلنواز و عالمانه بود و سرشار از مهر و عطوفت! با مهربانی مرا مخاطب قرار داد و با لحنی دلسوز و حاکی از معرفت اظهار داشت:

بیماری که به ناگاه با اخطاری جدی رو به‌رو شده و از پای افتاده است پا به عرصه بیمارستان می‌گذارد با هزاران امید و دلهره! آن پیرمرد روستایی که از راه دور آمده، آن پدر و مادری که فرزند دلبندشان را برای آنژیو و یا پیوند قلب آورده‌اند، آن مرد جوان یا میانسال که فرزندانش بیرون از بیمارستان با چشم گریان انتظار بهبودی عزیزشان را دارند، هر یک خسته از بار هزینه‌های سنگین زندگی، نالان و ناامید، به امید یافتن راه چاره یا شفایی عاجل، رو به سوی ما کارکنان بیمارستان می‌‌آورند؛ کارکنانی که باید در عین نازک‌دلی به وظایف خود آشنا بوده و با رفتار صمیمی خود، آنها را آرام کنند. لبخند گرم و نگاه روح‌نواز ما می‌‌تواند التیام‌بخش دل دردمند ایشان باشد!

ایشان با لحنی مهربان از من پرسید مگر شما عبادتی بالاتر از خدمت به مردم و به بیماران درمانده سراغ دارید؟!

اینها را پرستارِ رحیمِ بیمارستان قلب شهید چمران به من آموخت! نگاه امید‌بخش و چشمان شاد و نگرانش که بارها لبریز از اشک می‌‌شد و با کلام توانایش، برایمان بازگو کرد؛ در پاسخ به تشکری ساده‌ از سوی من و همسرم!

همانطور که مشهود است شور زندگی در اشعارم موج می‌‌زند و این نیست مگر نقش پرستاری خوش خصال و شایسته‌‌ که با جان و دل شغل شریف پرستاری را پیشه کرده است!

پیش سلام بودن ایشان را در رفتار کارکنان بخشهای دیگر بیمارستان نیز بارها به تجربه نشستم و از آن پندها آموختم.

حال که از این پرستار خوش‌برخورد و مهربان نام بردم شایسته است تا بگویم در تمام روزهایی که در بیمارستان بودم برخورد نامناسبی از هیچکس مشاهده نکردم. (برخلاف بیمارستان‌های دیگر!)

به یاد دارم روز اول برای گرفتن نوار قلب در محل درمانگاه به اشتباه وارد اتاق رئیس بیمارستان شدم، ایشان با خوشرویی مرا راهنمایی فرمود.

پزشک معالجم آقای دکتر منتظری صبر و بردباری را به من آموخت.

در بخش تست ورزش و اکو تمام کارکنان با صمیمیت راهنمایی‌‌ام کردند و برخوردی خوش داشتند.

نظافت بیمارستان در مقایسه با بیمارستانهای دیگر در حد مطلوب و قابل قبول بود. چند نقطه فراموش شده را به ایستگاه پرستاری اطلاع دادم و بلافاصله تمیز شد.

برای گرفتن نوبت آنژیو آقای زمانی و همکارشان برخوردی بسیار خوب و صمیمی داشتند.

در بخش آنژیو تیم پزشکی با پیش سلام بودن خود از نگرانی‌ام کاستند.

آقای زمانی که پس از آنژیو محل زخم را گرفته و مانع از خونریزی ‌شد مردی دلسوز و مهربان بود که با گفته‌های خود انرژی فراوانی به من داد.

خانمی جوان در راهرو بخش آنژیو با سلامی گرم، دلهره و تنهایی‌ام را از میان برد.

چه خصلت خوبی است این پیش سلام بودن کارکنان بیمارستان چمران!

نگهبانان نیز درحالیکه به دقت مشغول انجام وظیفه بودند اما حرمت ارباب رجوع را در نظر داشتند.

هیچ جا نگاه طلبکارانه‌ای روحم را نیازرد!

روزهای بعد جناب آقای دکتر نصر با خوشرویی فراوان نتیجه‌ی آنژیوی مرا بررسی و راهنمایی‌‌های لازم را سخاوتمندانه ابراز داشتند.

تشکر می‌‌کنم از جناب آقای دکتر میرمحمد صادقی که صمیمانه معاینات لازم را بعمل آورده و مسئولیت عمل قلبم را پذیرا گشتند و به امید خدا در آینده، دستان هنرمند و شفابخش ایشان را بر قلب خود احساس خواهم کرد.

همچنین از مهربانی‌‌های آقای محمدی، در بخش جراحی قلب سپاس فراوان دارم.

ای‌‌کاش نام تمام آنهایی را که با رفتار، کردار و گفتار خود مرا مورد لطف خویش قرار دادند می‌‌دانستم و از آنها به نام یاد می‌‌کردم. خدایا مرا ببخش، زیرا نام تمام آنها را که چنین مهربان و صمیمی رفتار می‌کردند نمی‌‌دانم و در اینجا حقشان را فرو گذاردم.

ریاست محترم بیمارستان قلب شهید چمران اصفهان، با عرض پوزش از تطویل کلام، بعرض عالی می‌‌رسانم آنچه معروض افتاد بخشی از دغدغه‌هایی بود که به آن توجه داشتم تا تمام همکاران جنابعالی بدانند مراجعین، بد و خوب اعمال آنها را به قضاوت می‌‌نشینند و همانند من دعاگوی وجود خادمین راستین مردم هستند.

به جنابعالی و به تمام همکارانتان تبریک می‌گویم ؛ از بابت تمام تفاوت‌هایی که در بیمارستان شما به چشم می‌خورد.

امیدوارم نسبت به تقدیر و تشویق کارکنان بویژه آنها که نقش مهمی در شکل گرفتن این گزارش داشتند، بذل مرحمت فرموده همگی را مرهون محبت خویش قرار دهید.

با دعای خیر و تشکر فراوان

حاصل تفکرات این ایام را در سروده‌ی زیر به تصویر کشیده‌ام:

خــدایــا، اضـطــراب قـلـب دانــا را گــرفتند

بـرای رقـص بـسـمـل قـدرت پــا را گــرفتند

قـفـس پـوسـیـده بــود امـا، طـبـیـبان گـــرامی

به دارو از مـن ایـن فـیـض تمـاشا را گرفتند

نمـی‌‌دانـم کـه قـلـب کُـنـد رفـتـارم ازیــن پـس

بـوَد هـمـراز شعـرم، یـا کــه عنـقـا را گرفتند

نمی‌‌کـوبـد به ‌مشـتی سیـنه‌ام را سخت‌و محکم

شـر و شـور و شـراب جــام مـیـنا را گــرفتند

شـده رام ایـن سـمـنـد تـیـز رای تـیـز پـــرواز

تـو گفـتی رخـش رستم، سیف مولا را گرفتند

بـه‌ شـوق پــرکـشـیـدن راه رفـتن بسـته می‌‌شد

مـسیـحـا دکـتـرانـت بـسـتگــی‌‌هـــا را گــرفتند

به‌ راه حـج شنـیدم سـرزنـش از خـار هجران

ولـی در کعـبـه رنـجـیـدم کـه معـنا را گــرفتند

زلیخا بـودم و یـوسف مـراد و دوست مقصود

بـه تـرفـنــدی ز مـجـنـون یـاد لیـلا را گــرفتند

به‌ شعری وصف معشوقم مرا خوش بود و حالی

تـمـام فکـر و ذکـر و شـعـر و انـشا را گــرفتند

فـروخـشکـیـده رود شـعر و مـن دورم ز دریـا

درین حـالت تـو گـویی لطـف دنـیـا را گــرفتند

شش بیت پایانی را پس از آشنایی با ایشان سروده‌ام:

در این اثنا به‌دست حق چراغی گشت روشن

کـسـی آمــد، کــز او اســرار ایــمـا را گرفتند

رحیـمی بـود، مریم نام و خویَش چون ملایک

ز انـفــاســش دم گــرم مـســیـحــا را گــرفتند

بـه مـن دادنــد و نــوشــیـدم مــثـال آب کـوثــر

چـنـان گـویـی غــم دنـیـا و عـقـبا را، گــرفتند

نـگـاه نـازنـیـنـش شعر و احسـاسش غـزل بود

از او پــروانــه‌‌هــا آهـنـگ پـروا را گـــرفتند

امـیـدم روشـن و سرچشـمه‌ی شعرم خروشان

غـــزل‌هـای لـطـیـفـم لـطـف گـرمـا را گـرفتند

خــداونــدا بــه بـــاغ آرزو هـــایــش ثــمــر ده

به‌حقِ جمله خوبانی که از تو علم اسما را گرفتند

منصور اعلمی‌‌فر

[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]

اشتراک گذاری

تاکنون ۲ نظر ثبت شده است.

  1. سلام داکتر صاحب من میخواهیم از شعر های پرستاری استفاده نمایم ولی نمیشه کاپی میشه آدرس فیسبوک تون را به این شماره ارسال کنید ممنون
    ۰۰۹۳——۱۱۵-۰۰۹۳——–۲۱

20 − 3 =

معادله امنیتی را وارد کنید: * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز

با خرید از فروشگاه سایت ضمن دریافت فایل های متنوع آموزشی به جمع هزاران حامی سایت پرستاران توانمند ایران بپیوندید رد کردن